تو ادامه مطلب نوشته قبلیم عکسم آپلود نشد .. ریدم توش * باید اینجا بنویسمش .. الان که گوشه ی اتاق نیمه تاریک بالشت غم بغل گرفتم و دکلمه ی ابتهاج گوش میدم و کلی ناراحتم و ممکنه تصمیم بگیرم دیگه هیچوقت نخندم و عجیبه که حتی نمیدونم چرا باید اینطوری باشم وقتی به خودم و داشته هام نگاه میکنم میتونم بگم من آدمی که حتی نمیدونم چطوری بعضیا از من خوششون میاد و بعدش میترسم میگم نکنه بخاطر اینه که منه واقعیمو نمیشناسن نکنه خودم نبودم براشون و کلی میترسم نکنه چیزایی ک باعث میشن دوس داشتنی باشم رو از دست بدم و تا ابد میترسم .. من که بابام ی آدم معتاده که تا تونسته ریده به زندگیمون و میترسم ک اگه بفهمن همچین حسی نسبت به بابام دارم ازم بدشون بیاد چون همه عاشق باباهاشونن ( پ.ن : مثل پست مح ه دوست سح یا پروفایل ِ آیدا .. شت ! ) منکه انقد پیش خدا شرمنده ام که نماز نخوندم و میترسم دیگه هم نتونم بخونم و خیلی میترسم ازینکه نماز خوندنمم یکی از چیزاای دوست داشتنیم بوده و از دست دادمش .. انقد از خونه خسته شدم از خوابیدنای تا غروب بابا از نق نقای مهیا از گریه های محبوب از حاضر جواب بودنای مهدیه از خستگیای مامان از رابطه ی زهرا از همیشه خواب و علاف بودن خودم از بحث کردنام با ع از همه چی خسته ام . ازینکه دیگه اک و مح و راض و ژ و سح رو ندارم خسته ام ازینکه یه ادم منفور ِ خسته ام ازینکه حس میکنم ع هم دیگه به احساساتم اهمیتی نمیده خسته ام .. دیشب خواب بود و نتونستم بخوابم کلی چرت و پرت واسش نوشتم و امروز مسخره شدم و خیلی دلم شکسته خیلی ! وقتی ساعت خابم رو عوض میکنه که تا ۴ نمیتونم بخوابم وظیفشه تا ۴ بام حرف بزنه . حق نداره بخابه ا به هر دلیلی آف باشه . حق نداره این کار رو با من بکنه .. وقتی ۸ ماه ب اسم لاتینم که صدام میزد عادت کنم حق ندارا یهو فارسی تایپ کنه و بگه لاتین فقط واسه یه نفره .. هروقت بنویسه ز... هه حالم بد میشه چون من یه دختر ساده ی شهرستانیم که حتی وقتی به ح.س هم فک میکنه نمیدونه کسی تو دلش هست یا ن .. بعد ع وقتی انقد دلم رو میشکنه گاهی به شوخی حرف ازیک میزنه که خودش میاد سراغم . مسخرست . این شوخیاش مسخره ترین جیزیه که تحمل کردم . چقد زندگیم مسخرست . دیگه نمیتونم حرفامو به هیشکی بزنم . وقتی خودش یکی از دردامه چجوری دردمو بهش بگم ؟ میگه چته ؟ الان میفهمم اون شعرو که میگه چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟ یا چحوری بگم یکی از دلایلی که بخاطرس ناراحتم مشکل مالیه ؟ دیگه با اک هم درد و دل نمیکنم (پ.ن دقیقا بعدظهرش کلی باهاش درد و دل کردم ولی امشب مطمئن شدم دیگه راجب احساساتم نسبت ب ع بهش نگم زیاد ) آخرشم باید با حرفایی که تو دلمه بمیرم اصن درستشم همینه .. دلم خیلی تنگ شده واسه ژ .. ولی اون فک نکنم دلش واسم تنگ شده باشه و این واسم خیلی گریه آوره . مسخره َست .. وقتی میبینم ع و ک انقدم بهم میان و اینقد واسه هم ساخته شدن اتقد مال همن دلم میخواد نبودم .. کاش نبودم ! این رابطه عجیب چیه بین من و ع ؟ البته که واسه اون اصن چیز مهمی نیس و من واسش مث بقیع رفقاشم شاید مث نگ شاید مث مه.ش .. کسی چ میدونه .. و درد آخر ِ این متن : متنفرم ازینکه تک تک لحظه های زندگیم محدود به پوله :] .. کمر درد زیاد از تکیه دادن ب شوفاژ و اتمام چسناله های اون روزم !
برچسبها: زخم ـها سر باز کرده اند, او کنارِ همین نوشته است, برود در لیست ِخیلی درد داشت

شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶ |
برچسب:
نویسنده: ساحل باقری
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 2:17